حاجی فیروز
- ارباب خودم سلام نلیکم...ارباب خودم سر تو بالا کن...ارباب خودم نظری به ما کن...ارباب خودم بزبز قندی ... ارباب خودم چرا نمی خندی؟
این همه بی توجهی مردم برایش عجیب بود. در تمام طول این آخرین روز سال تا حالا که عصر بلند بود و چیزی نمانده بود به تحویل سال نو، همه بی تفاوت از کنارش گذشته بودند؛ یا سرشان گرم خرید بود یا توی عالم خودشان بودند و کسی توجهی به او نکرده بود.
- دیگه نمی تونی نگاه کسی رو به طرف خودت بکشی. دیگه نمی تونی کسی رو بخندونی.
- چرا نتونم؟ خوبم می تونم. هر وقت اراده کنم می تونم چشم ها رو خیره کنم، می تونم دل ها رو شاد کنم، می تونم لب ها را با خنده وا کنم، می تونم مردمو غش غش بخندونم.
- پس چرا اراده نمی کنی؟ اگه راست می گی اراده کن.
نه لباس سراپا قرمزش با آن گل های آبی و زرد و سبز، نه آن شلوار گشاد پف کرده اش با آن کمر تنگ و چسبان و آن کمر بند طلایی پهن، نه دایره زنگی اش با آن زنگوله های رنگ وارنگ؛ نه صورت سیاه و نوک دماغ گلی اش، و نه رقص و آوازش همراه با ورجه ورجه کردن و شلنگ تخته انداختن، هیچ کدام نتوانسته بود کسی را از ته دل بخنداند. مردم تک تک یا دسته دسته از کنارش رد می شدند و بدون این که اعتنایی به او بکنند، می رفتند پی کار خودشان؛ انگار اصلاً او را نمی دیدند؛ انگار صدای ساز و آوازش را نمی شنیدند.
- اینها اونقدر گرفتاری دارند که وقت توجه کردن به امثال تو رو ندارند.
- ولی من قدرتشو دارم توجه اونا رو جلب خودم کنم.
- اگه قدرتشو داری قدرتتو نشون بده. ثابت کن خالی بند نیستی. نشون بده حرف مفت نمی زنی.
- ارباب خودم سر تو بالا کن...ارباب خودم غمتو رها کن...ارباب خودم بزبز قندی...عید نوروزه چرا نمی خندی؟
روز آخر سال لباس مخصوصش را که از یک کهنه فروش دوره گرد خریده بود، می پوشید. صورتش را با خاکه زغال سیاه می کرد. نوک دماغش را با غازه قرمز می کرد. از کله سحر راه می افتاد توی شهر. محله به محله و کوچه به کوچه می گشت و می خواند و دایره زنگی می زد و می رقصید تا دم غروب. بعد راهی را که رفته بود خسته و بی رمق بر می گشت به خرابه تنگ و تاریکی که سر پناهش بود.
برای شاد کردن دل مردم حاجی فیروز می شد نه برای کاسبی کردن. البته اگر پول یا لباس یا غذا و شیرینی دستش می دادند با کلی تشکر می گرفت و دست کسی را رد نمی کرد؛ ولی مقصودش از حاجی فیروز شدن کسب روزی نبود. این کار را می کرد چون تنها دل خوشی اش در زندگی همین یک کار بود؛ چون به این بهانه می توانست به دیگران نزدیک شود و از تنهایی بیرون بیاید؛ چون دوست داشت این آخرین روز سال را خوش باشد و دیگران را هم خوشحال کند.
- اما تو دیگه نمی تونی کسی رو خوشحال کنی؛ حتی دیگه این دلقک بازی ها خودتم خوشحال نمی کنه. نگاه کن چه خسته شده ای. صدات داره می لرزه.لاجون و ناتوونه. انگار از ته چاه در میاد. دیگه کسی صداتو نمی شنوه.
- نخیر. هیچم اینطور نیست. صدامو می شنوند. من هنوز خیلی قوی ام. صدام صاف و رساست.
- پس چرا می لرزه؟ پس چرا بی جونه؟
- نه. بی جون نیست. لرزه ای هم توش نیست. ایناهاش. گوش کن. ارباب خودم غمتو رها کن.... درد و رنجتو دود هوا کن... ارباب خودم بزبزقندی... نوروز اومده، چرا نمی خندی؟
فقط چند تایی از بچه ها دنبالش افتاده بودند؛ آن هم برای مردم آزاری و کرم ریختن نه برای همراهی. کوچکترها ادایش را در می آوردند و مسخره اش می کردند، یا به طرفش سنگ و آشغال پرت می کردند؛ بزرگترها هم جلو پایش ترقه و نارنجک می زدند؛ او را از جا می پراندند؛ انگولکش می کردند؛ هلش می دادند؛ به پهلو و پشتش سقلمه می زدند؛ وشگونش می گرفتند؛ کمرش را می گرفتند او را به زور دنبال خودشان می کشیدند؛ کلاهش را از سرش بر می داشتند، دست به دست پرتاب می کردند. او هم دلش خوش بود که باعث خوشحالی بچه ها شده است.
- بیچاره، این ها از خوشحالی شون نیست که دنبال تو افتاده اند؛ این ها کرم مردم آزاری و ضعیف چزونی دارند. این ها تو رو هالو گیر آورده اند، دارند به ریشت می خندند.
- بگذار بخندند. اگه این جوری دلشون خوش می شه بگذار بشه.
- پس یه دفعه بگو ملعبه مضحکه این ناکسونی. اون یه ذره آبرو و عزتتو هم تف کن بهش؛ بریز دور. بگذار هر ناکسی هر بلایی دلش خواست سرت بیاره.
- من ملعبه مضحکه کسی نیستم. این هام ناکسون نیستند. این ها آدمیزادند. منم خوش دارم شادشون کنم؛ این روز آخر سالی غم هاشونو ازشون بگیرم به جاش شادی بهشون عیدی بدم.
- این جوری؟
- پس چه جوری؟
- با خفت و خواری؟
- کدوم خواری؟ کدوم خفت؟ خوشحال کردن دیگرون خفت و خواریه؟
- حالا که نیست پس بکش که هر چی می کشی حقته.
آن وقت ها که بچه بود وقتی روزهای آخر سال حاجی فیروز می آمد ولایت شان چه ذوقی می کرد. انگار دنیا را به او داده بودند. غش غش از ته دل می خندید و کیف عالم را می کرد. هر کاری دستش بود ول می کرد؛ مثل جادو شده ها بی اختیار راه می افتاد دنبال حاجی فیروز و با او همصدا می شد:
همیشه آرزویش این بود که وقتی بزرگ شد روزهای آخر سال حاجی فیروز شود، راه بیفتد توی کوی و برزن، بخواند و بزند و برقصد و کوچک و بزرگ را خوشحال کند. اما توی ولایت این کار مقدور نبود. خواهر زاده کدخدا بود و خانواده اش اجازه این جلف بازی ها را به او نمی داد. بعدها که مجبور شد تک و تنها آواره شهرهای غریبه شود، موقعیت برای برآورده کردن آرزوی دوران بچگی اش مساعد شد. حالا دیگر در این شهر های بی در و پیکر چنان ناشناس بود که هیچ کس او را نمی شناخت، به همین دلیل به راحتی و بدون خجالت یا ترس از شناخته شدن می توانست برود توی قالب حاجی فیروز و آرزوی چندین و چند ساله اش را برآورده کند. آنجا، در پس چهره سیاه و ظاهر مضحک حاجی فیروز، فرصتی مناسب بود تا در آخرین روز هر سال دیگران را خوشحال کند و آن ها را دعوت به خوش دلی و خنده کند.
- به خودت دروغ نگو. نگو که می خواهی دل مردمو شاد کنی. بگو می خواهی عقده های دوره بچگیتو واکنی. می خواهی جلب توجه کنی. می خواهی خود نمایی کنی. آخه تو که خودت یه ذره شادی و خوشی توی زندگیت نیست، چطوری از مردم می خواهی که شاد باشند و بخندند؟ تو که تمام زندگیت پر از درد و غمه چطوری از مردم می خواهی درد و رنجشونو دود هوا کنند؟
- هیچ کدوم از این حرف ها نیست. می دونی چیه؟ خوش دارم این روز آخر سالی، حتی اگه الکی و دروغکی هم شده، هم خودم خوشحالی کنم، هم دیگرونو خوشحال کنم.
وقتی این لباس ها را توی بساط یک کهنه فروش دوره گرد دید، کلی ذوق کرد و بی اختیار به طرف آن ها کشیده شد. لباس را از روی زمین برداشت و به تنش امتحان کرد. چه لباس قشنگ خوش رنگی! فقط حیف که پشتش از شانه تا کمر با کارد یا چیزی شبیه کارد شکافته بود و لکه هایی تیره که به لکه های خون مرده می مانست گل های رنگ وارنگ پشت لباس را پوشانده بود. با این وجود تصمیم گرفت لباس را بخرد. رفت طرف فروشنده و شروع کرد به چانه زدن سر قیمت لباس.
- نخر این لباس دریده را. این لباس بد یمنه. شگون نداره. تموم صاحبای قبلی اش را کشته اند. به نامردی از پشت بهشون حمله کرده اند، هر کدوم رو با سیزده ضربه چاقو نفله کرده اند. به جرم این که خواسته بودند شاد باشند و مردمو بخندونند. درست مثل تو. اگه تو این لباسو بپوشی سر تو هم همین بلا میاد ها! این لباس نفرین شده ست. نخر این لباس دریده را.
- نه. من خرافاتی نیستم. به دلم بد نمیارم. اینا همش حرف مفته. تازه، اگه صاحبای قبلیش کشته شده باشند، بر من واجبه که لباسشونو بخرم، جاشونو پر کنم. لباس هیچ حاجی فیروزی نباید بی صاحب و بلا استفاده بمونه. اگه یکی توی این راه افتاد دیگری باید جای خالیشو پر کنه. این راه نباید هیچ وقت خالی باشه.
- که چی بشه؟ مثلن قبلی ها چه کار مهمی انجام می دادند که اگه جاشون خالی بمونه آسمون زمین بیاد؟
- چه کاری مهم تر از خوشحال بودن و خوشحال کردن دیگرون؟ این کار از هر کار واجبی واجب تره.
و لباس را خریده بود.آن را چند دست سابیده و چنگ زده و تمیز شسته بود تا بلکه لکه های خون را از پشتش پاک کند، که پاک نشده بود. بعد شکاف پشتش را با دقت رفو کرده بود، طوری که حتی از نزدیک هم نمی شد پارگی اش را تشخیص داد.
از روز آخر همان سال لباس ها را پوشیده بود و شده بود حاجی فیروز. ادا اطوار و شعرهای مخصوص حاجی فیروزها را هم که از بچگی بلد بود، به همین خاطر خیلی زود شد یک حاجی فیروز تمام عیار؛ حاجی فیروزی که با خواندن و دایره زدن و رقصیدن دل مردم را شاد می کرد.
- اما هدف اصلی تو این نیست. هدف اصلیت از تنهایی دراومدنه. این دلقک بازی ها هم بهانه ایه برای رسیدن به این هدف. تنهایی یک سال تمام بهت زور میاره، این روز آخر سالی می خواهی یک جوری خودتو از شرش خلاص کنی، این لباس مسخره رو می پوشی، میری میون مردم تا از تنهایی دربیایی. تموم این مسخره بازی ها بهانه ایه برای از تنهایی دراومدن، برای رفتن میون مردم، برای فراموش کردن درد غربت و بی کسی.
- خوب، گیرم که این طور باشه، چه عیب و ایرادی داره؟
- عیب و ایرادی که نداره. ولی نگو که می خوای دل مردمو شاد کنی.
- خوب، هم اینه هم اون. عیب و ایرادی داره؟
- عیب و ایرادش اینه که آب توی هاون کوبیدنه. کسی بهت اعتنایی نمی کنه. اونی هم که میاد طرفت واسه مسخره کردن و چزوندنته؛ اگرهم می خنده به ریشت می خنده و دستت می اندازه، نه از ته دل و از روی شادی.
- همین که میونشون باشم و لبای خندونشونو ببینم واسم کافیه.
- خب مثل بچه آدم برو بینشون، باهاشون بگو، بخند.
- مگه حاجی فیروز بچه آدم نیست؟
- چرا، هست. ولی از تنهایی دراومدن راه های بهتری هم داره.
بقیه روزهای سال را هم به کارگری می گذراند. کارگر فصلی بود.عملگی می کرد. پادویی می کرد. حمالی و طوافی می کرد. زمستان ها بسته به موقعیت آب و هوا برف پاروکن یا لبو فروش می شد. تابستان ها آب حوض می کشید. ماه آخر سال را به فرش شستن و خانه تکاندن می گذراند. شیشه تمیز می کرد. باغبانی می کرد. مو هرس می کرد. نهال غرس می کرد. هر کاری از دستش بر می آمد می کرد. از هیچ کاری رویگردان نبود. هر کاری را هم به عهده می گرفت تمیز و مرتب و تمام و کمال انجام می داد. درست مثل حاجی فیروزی اش که تمام و کمال بود.
از ساعتی پیش حس کرده بود که سه تا سایه سیاه دارند تعقیبش می کنند؛ سه تا سایه مرموز و مشکوک؛ سه تا سایه وهم انگیز خوفناک. وقتی بر می گشت کسی را پشت سرش نمی دید. انگار صاحبان سایه ها پشت درخت ها یا در پناه دیوار ها قایم می شدند و کمین می کردند. ولی وقتی راه می افتاد آن ها هم پشت سرش راه می افتادند و سایه به سایه تعقیبش می کردند. در آن عصر بلند، آن سه سایه سیاه ترسناک آنقدر دراز شده بودند که گاهی آن ها را جلو پای خودش می دید و سراسیمه بر می گشت؛ ولی هیچ کس را پشت سرش نمی دید. حالا دیگر خیابان ها و کوچه ها حسابی خلوت شده بودند و دیگر حتی پرنده هم توی کوچه ها پر نمی زد. با خودش فکر کرد حتمن دم سال تحویل شده و همه رفته اند توی خانه ها؛ نشسته اند دور سفره های هفت سین؛ بی صبرانه منتظر تحویل سال نو اند. نه تنها تمام درها به رویش بسته شده بود بلکه حتی پنجره ها را هم به رویش بسته بودند و پرده ها و کرکره ها را هم کشیده بودند. دلش بد جوری گرفت. غم مثل گردابی تاریک داشت او را می کشید توی خودش. انگار تمام رمق تنش را کشیده باشند، احساس بی حالی کرد. دیگر نا نداشت جلوتر برود؛ ولی باید می رفت. سایه ها هول انداخته بودند توی دلش. بد جوری وهم برش داشته بود. باید هر جوری بود ازشان فرار می کرد. باید کاری می کرد تا ردش را گم کنند؛ دست از سرش بردارند؛ بروند رد کارشان. اما هیچ جوری نمی توانست آن ها را گمراه کند.آن سه تا سایه سیاه لعنتی پا به پایش می آمدند و نمی گذاشتند با شور و شادی دو سه ساعت پیش آواز بخواند و بزند و برقصد. حالا دیگر با حالتی خسته و بی نفس می خواند:
انگار خنده و شادی از دلش و از تمام وجودش پر کشیده بود و رفته بود. هر کاری می کرد زورکی بخندد و شاد باشد، نمی شد که نمی شد.
- برگرد، بیچاره. الان از پا در می آیی ها، اینجا بیفتی کی می خواد تو رو برسونه آلونکت؟ بر گرد.
- نه. نمی شه. باید تا تحویل سال نو جلو برم.
- سال نو تحویل شده، برگرد.
- ولی من هنوز صدای در رفتن توپ سال نو رو نشنیدم.
- تو گوشات سنگین شده، پیر شدی، خرفت شدی، کر شدی.
- نه من هنوز گوشام تیز تیزه. صدای خش خش برگ ها رو روی شاخه ها می شنوم. صدای توپ سال تحویل را نشنوم؟
- بیچاره، اگه گوشات اینقدر تیزه پس حتمن صدای تیز کردن چاقوهای پشت سرت را هم می شنوی.اون سه تا حرومی دارند چاقوهاشونو واست تیز می کنند. الانه که از پشت بریزند سرت با سیزده ضربه کارد دخلتو بیارند، مث اون حاجی فیروزای بدبخت قبلی که صاحبای لباس نفرین شده تو بودند. صدای تیز شدن کارداشونو نمی شنوی، بدبخت؟
- نه، من صدایی نمی شنوم. تو هم سعی نکن توی دل منو خالی کنی. من تا کارمو تموم نکنم برنمی گردم. این حرفای تو هم توی گوشم فرو نمی ره. اصلن هم دیگه به حرفات گوش نمی کنم. الان با صدای بلند آواز می خونم. اونقدر بلند که دیگه صدای نحس تو نکبتی رو نشنوم:
- ارباب خودم سلام نلیکم... ارباب خودم سرتو بالا کن... ارباب خودم غمتو رها کن.... درد و رنجتو دود هوا کن... رنج و غصه رو از خود جدا کن... ارباب خودم بزبز قندی... نوروز اومده چرا نمی خندی؟
اما چرا امسال اینقدر زود خسته شده بود؟ چرا اینقدر زود از نفس افتاده و بی حال شده بود؟ شاید پیر شده بود. شاید به آخر خط رسیده بود. شاید هم دیگر فاتحه اش خوانده بود. احساس ترس می کرد. توی دلش بد جوری خالی شده بود. آن سه تا سایه سیاه لعنتی پاهایش را بد جوری سست کرده بودند. حس می کرد دیگر نای پیش رفتن ندارد. اما، نه. هنوز باید پیش می رفت. هنوز باید راهش را ادامه می داد. باید به همه و قبل از همه به خودش ثابت می کرد که هنوز پیر نشده، که هنوز به آخر خط نرسیده، و هنوز فاتحه اش خوانده نشده...
خواست بلندتر بخواند؛ حس کرد صدایش به سختی بیرون می آید. حس کرد صدایش را دارد از دست می دهد. حس کرد صدایش به گوش هیچ کس دیگر جز خودش نمی رسد. چرا اینقدر سردش بود؟ چرا اینطور رعشه گرفته بود و می لرزید؟ چرا چشم هایش سیاهی می رفت؟ چرا دست و پایش کرخت و بی حس شده بود؟ انگار داشت فرو می ریخت. حس کرد باید کاری بکند. چه کاری؟ نمی دانست.
- تو دیگه هیچ کاری ازت بر نمیاد، غیر از مردن.
- چرا بر نمیاد؟ خوبم بر میاد.
- اگه برمیاد یه کاری بکن.
- می کنم. به تو و به همه ثابت می کنم هنوز نمرده ام.
- ثابت کن ببینیم.
دهانش گس گس بود. تلخ تر از زهرمار. نه صبحانه خورده بود، نه ناهار. فکر کرد اگر کاری نکند از پا در می آید. باید کاری می کرد، یک کار کارستان. باید هر جوری بود از دست آن سه تا سایه سیاه نکبتی فرار می کرد. باید می رفت یک جایی که آن سه تا حرامی لعنتی هیچ جوری به او دسترسی نداشته باشند. باید می رفت یک جایی که صدایش را همه بشنوند؛ بالای یک بلندی؛ جای امنی که در پناه باشد و بتواند با خیال راحت صدایش را ول بدهد توی آسمان ها؛ با تمام نیرو آواز بخواند. سرش را بلند کرد. به میدانگاهی کوچکی رسیده بود که وسطش باغچه گرد و نقلی قشنگی بود پر از سبزه. چنار تنومندی هم وسط باغچه اش ایستاده بود که سر به آسمان کشیده بود. درختی بود اگر چه بلند بالا اما در حال خشکیدن و فرو ریختن؛ با شاخه های خشکیده برهنه و تکیده که دیگر هیچ وقت بویی از بهار به مشامش نمی رسید. ناگهان تصمیم گرفت از درخت برود بالا؛ برود نوک درخت و از آن بالا مردم را دعوت کند به شادی کردن و خندیدن. از آن جا به مردم مژده آمدن نوروز بدهد و آن ها را خوشحال کند. به همه ثابت کند هنوز دلش می خواهد خوش باشد و دیگران را هم دلخوش کند. دلش می خواست از آن بالا بالاها با مردم حرف بزند؛ از آن ها بخواهد پرده ها را بزنند کنار، پنجره ها را باز کنند، درهای خانه ها را وا کنند و بیایند بیرون. بیایند بیرون، با او بشکن بزنند، برقصند، بزنند، بخوانند، شادی کنند و آن سه تا سایه سیاه لعنتی را که در پی او بودند، فراری بدهند. نگاه دیگری به چنار بلند قامت انداخت. یعنی می توانست خودش را بکشد تا آن بالا؟ یعنی هنوز این قدرت را داشت؟ بچه که بود، توی ولایت، مثل گربه از بلندترین درخت ها خودش را می کشید بالا. اما حالا چی؟ سال ها بود که از هیچ درختی بالا نرفته بود. حالا با این سن و سالی که ازش گذشته بود؛ با این پاهایی که می لرزید و حس نداشت، با این دست هایی که رعشه گرفته بود، و با این چشم هایی که سیاهی می رفت، می توانست از درخت به این بلندی برود بالا؟ تصمیم گرفت دل به دریا بزند و امتحان کند. با عجله دایره زنگی اش را بست به کمربندش، آستین هایش را زد بالا و خودش را از درخت کشید بالا. باید هر جوری بود از دسترس آن سه تا سایه سیاه مرگبار دور می شد. باید هر جوری بود صدایش را به اهل محل می رساند. باید آن ها را از اتاق های در بسته می کشید بیرون. باید به شادی و خنده و با هم خوش بودن دعوت شان می کرد. باید یک جشن دسته جمعی حسابی راه می انداخت و با آوازهای شادش جشن را اداره می کرد. نباید اجازه می داد به آن سه تا سایه سیاه لعنتی که شادی مردم را توی سینه ها خفه کنند. خودش را با این فکر و خیال ها از درخت بالا کشید و بالا رفت و بالاتر.
- نرو بالا بیچاره. از اون بالا با مخ می افتی زمین، آش و لاش می شی.
- نه. تو کاریت نباشه. نمی افتم.
- حس به تنت نیست. نمی تونی بری بالا. کله معلق می شی.
- نمی شم. نترس.
- آخه که چی؟ چی رو می خواهی ثابت کنی؟ که زنده ای؟ که هنوز جوونی؟ که هنوز قدرت داری؟
- نه. هیچ چی رو نمی خوام ثابت کنم. فقط می خوام با مردم حرف بزنم.
- کسی به حرفت گوش نمی ده. اصلن صدات به اونا نمی رسه. اگرم برسه اثری نداره. از کله سحر داری باهاشون حرف می زنی، کسی به حرفت گوش کرد؟ اینقدر ازشون خواستی بخندند، کسی خندید؟ اونا دم سال تحویل اونقدر گرفتارند که وقت گوش دادن به حرفای تو رو ندارند. اگرهم وقتشو داشته باشند، حوصله شو ندارند.
- چرا، دارند. اگه صدامو بشنوند می آیند بیرون.
و از چنار بالا رفت و بالاتر. شاخه های خشکیده درخت زیر پایش می شکستند و ترق ترق می کردند. شاخه های نوک تیز پوست چروکیده اش را می خراشیدند. ولی او اعتنایی نمی کرد و بدون توجه به خطری که جانش را تهدید می کرد بالا می رفت و بالاتر؛ تا هر چه بیشتر از آن سه تا سایه سیاه لعنتی دور تر بشود و به پناهگاه امنی برسد؛ به جایی که از آنجا صدایش را تمام اهل محله بشنوند. می رفت بالا و با خودش فکر می کرد:
- نوروز هم نوروز های قدیم. عید هم عیدهای قدیم. عید های قدیم چه لطف و صفایی داشت. چقدر خنده ها از ته دل بودند. چقدر شادی ها راست راستی بودند. چقدر خوشی ها با حقیقت بودند. همه از ته دل عید را به هم تبریک می گفتند. همه از ته دل می خندیدند و برای هم آرزوی خیر و خوشی و سلامتی می کردند. هیچ سایه سیاهی روی خوشی های مردم نمی افتاد و دل های شان را مکدر نمی کرد. هیچ سایه سیاهی آن ها را نمی ترساند و نمی رماند. اما الان انگار همه چیز باسمه ای و عاریه ای شده، دروغی و ظاهری و پر از تظاهر. انگار روی همه چیزهای خوب گذشته سایه های سیاه افتاده، درست مثل همین سه تا سایه لعنتی سیاهی که او را قدم به قدم تعقیب می کردند. انگار دیگه دوره او و امثال او گذشته. حالا دیگر عمر حاجی فیروز هم مثل عمر خیلی چیزهای خوب قدیمی به آخر رسیده؛ مثل عمر صفا و صمیمیت، مثل عمر مهربانی و همدلی.
آهی کشید و به خودش گفت:
- یاد اون قدیم ندیم ها به خیر! قدرشونو ندونستیم، رفتند و دیگه هیچ وقت هم بر نمی گردند. همونطور که عمر ما تموم شد و رفت و دیگه هیچ وقت بر نمی گرده.
حالا دیگر روی بالا ترین شاخه اصلی درخت چنار بود. در حالی که یک دستش را تکیه داده بود به تنه درخت، به زحمت سعی کرد که روی پا بلند شود و تمام قد بایستد. با دست آزادش دایره زنگی را از کمربندش باز کرد و شروع کرد به زدن.دلش می خواست با صدای بلند و با تمام وجود فریاد بکشد و برای مردم حرف بزند. دلش می خواست داد بکشد و از مردم بخواهد بیایند پنجره ها را باز کنند و به حرف های او گوش بدهند. دلش می خواست از آن ها خواهش کند از خانه ها بیایند بیرون و دور درخت چنار وسط میدان جمع شوند و دسته جمعی، از پیر و جوان و زن و مرد و بچه و بزرگ دست های همدیگر را بگیرند، دایره ای بزرگ تشکیل بدهند. بعد دسته جمعی با صدای دایره زنگی و همراه آوازهای او بخوانند و بچرخند و برقصند و شادی کنند. نگاهی به پایین انداخت. دیگر اثری از آن سه تا سایه سیاه لعنتی نبود. تا دور دورها نگاه کرد. هیچ اثری ازشان ندید. قوت قلب بیشتری پیدا کرد و خواست فریاد بزند و با مردم صحبت کند. اما نتوانست جمله ای مناسب پیدا کند. جز چند خط شعر مخصوص حاجی فیروزها چیز دیگری بلد نبود تا به زبان بیاورد. راه و رسم حرف زدن با مردم را مدت ها بود فراموش کرده بود. برای همین شروع کرد به خواندن. در حالی که دایره می زد با تمام وجود فریاد کشید:
- آهای مردم... با شمام... آهای پیرها، جوون ها، دخترها، پسرها، مردها، زن ها، کوچیک ها، بزرگ ها، داراها، ندارها، بی کس ها، باکس ها، با شمام...
یک لحظه چشمش افتاد به پایین درخت. دید اهل محل همگی جمع شده اند دور میدان. زن و مرد و کوچک و بزرگ و پیر و جوان، با لباس های رنگارنگ، با رنگ های شاد تند و چهره های خندان، دست داده اند دست هم، دارند دور درخت چنار می چرخند و هم صدا با او می خوانند:
با ناباوری چشم هایش را بست و تکانی به سرش داد و دوباره چشم هایش را باز کرد. کسی در میدان نبود. حس کرد میدانگاه دارد دور سرش می چرخد. به آسمان نگاه کرد. آسمان هم داشت دور سرش می چرخید. تمام دنیا داشت دور سرش می چرخید. چشم هایش بیشتر سیاهی رفت. دست هایش شل تر شدند. پاهایش بیشتر لرزیدند. انگار دیگر قدرت تحمل وزنش را نداشتند. تکیه اش را بیشتر به درخت داد. چشم هایش را بست و با صدایی که آن به آن بی رمق تر می شد، سعی کرد به خواندن ادامه بدهد: